تبليغاتX
دورها آوایست که مرا میخواند
دورها آوایست که مرا میخواند
 
قالب وبلاگ

     ."زندگي قصه مرد يخ فروش است كه از او پرسيدند:فروختي؟گفت:نخريدند، آب شد

                                وبلاگ منم نخریدند آب شد....

سلام به همه دوستای عزیزی که تو این چند مدت باهم بودیم....

اومدم بگم ما داریم رفتنی میشم ...دختر آریایی تصمیم کبری گرفته میخوام از الان شروع کنم به درس خوندن.اخه سال دیگه کنکور دارم باید از همین الان بخونم.....

تصمیم گرفتم که دیگه پست جدید نزنم....ولی میام نظراتونو میخونم....

تو رو خدا واسم دعا کنید که بتونم یه رشته و یه شهر خوب قبول شم بعدش که بازم بیام نت وباهم باشیم....

خداحافظ دوستای عزیزم تا بعد کنکور....دوستون دارم بای بای....

دلمون براتون تنگ میشه ولی خوب چکار کنیم قسمت ماهم همینه...مارو فراموش نکنید...

خداحافظ همين حالا... همين حالا که من تنهام..

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد

 اگه گفتم خداحافظ ... نه اينکه رفتنت ساده است

نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده است

 خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به روياها

بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا

خداحافظ خداحافظ همين حالا ...

 

[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 13:8 ] [ فرشته ] [ ]
سلام به همه ی دوستای عزیزیم مخصوصا کسای که پیشاپیش ما رو سوپرایز کردن و به من و وبم تولدمونو تبریک گفتن.از همه تون تشکر میکنم.

این پستم شاید با پستهای دیگه یه فرقی داشته باشه اونم اینه که یکی از دوستان لطف کرده و این شعرو واسم فرستاده و گفته که بزنم تو وب که همتون ببینید.من که خیلی خوشم میاد اومیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

                                       

                                            روز میلاد

برای روز میلاد تن خود

من آشفته رو تنها نذاری

برای دیدن باغ نگاهت

میون پیکر شبها نذاری

همه تنهایی ها با من رفیقن

منو در حسرت عشقت نذاری

برای روز میلاد تن خود

منو دور از دل و دیدت نذاری

دلم دلتنگه و مهرت رو می خواد

دلم رو در پی غمها نذاری

میام تنها توی قلبت می شینم

منو قلبت رو جایی جا نذاری

عزیزم جشن میلادت مبارک

منو اون سوی جشن دل نذاری

عزیزم جشن میلادت مبارک

منو اون سوی جشن دل نذاری

سیاوش قمیشی

 

[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 17:7 ] [ فرشته ] [ ]
 

                               تصاویری از احمد شاملو

 روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ای ست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جوستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ای ست

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم...

احمد شاملو

[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 12:10 ] [ فرشته ] [ ]
                                                         

                                           از اتفاق روز 5 شهریور مطلع باشید...

از اتفاق روز 5 شهریور مطلع باشید و به دیگران هم خبر دهید. امسال را به خاطر بسپارید ...

روز 5 شهریور تمام دنیا در انتظار ……
کره مریخ به بالاترین درجه درخشش دراسمان شب در 5 شهریور خواهد رسید
اون به اندازه کره ماه تمام بزرگ با چشم غیر مسلح به نظر خواهد رسید
این وقتی است که در روز 5 شهریور کره مریخ به فاصله 634 مایلی خود به زمین میرسد.
حتما در راس ساعت 12:30 بعد از ظهر ( نیمه شب) آسمان را تماشا کنید .
به نظر خواهد رسید که آسمان دو ماه دارد !!!
این امر 1200 سال دیگر دوباره اتفاق خواهد افتاد
این لحظه را با دوستان خود شریک شوید زیرا هیچکس زنده ای دوباره این اتفاق را نخواهد دید...

[ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 19:54 ] [ فرشته ] [ ]

 کودکی ام...

کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
...خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود...

قیصر امین پور

[ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ] [ 23:26 ] [ فرشته ] [ ]
زندگی رسم غریبیست که در غربتکده ی انسانها،سالهاست فراموش شده

من در این بادیه تنها شده ام
نفسم دیوار است
آسمانم همه بغض
و غذایم حسرت

روز و شب فکر من از حسرت و رنج!
رنج از تنهایی
رنج آن تبعیدی، که به زنگار رهایش کردند
او که آیینه نداشت
یا اگر داشت شکستندش باز

آری آن آیینه ،سالهاست شکسته
صاحبش دیر زمانیست که خسته،
گوشه ای کز کرده

زندگی، رنج مکرر شده باز
و چه خالی شده از نغمه ی ساز
لیک باید بروم

آری باید بروم
و بپرسم که سهراب کجاست!

و بپرسم باز که:سهراب چه کردی؟رفتی؟
کفشهایت را جُستی؟
خوش به حالت سهراب
خوش به حالت سهــراب

[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 13:43 ] [ فرشته ] [ ]

میخواهم بگویم ......

فقر همه جا سر میکشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،*** که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ، همه جا سر میکشد ........
فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ..
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است ..


دکتر شریعتی

[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 20:18 ] [ فرشته ] [ ]
 

شگفتا
          که نبودیم
عشق ما
             در ما
                     حضورمان داد .
پیوندیم اکنون
آشنا
چون لبخند با لب و اشک با چشم

واقعه ی نخستین دم ماضی .

غریویم و غوغا
                    اکنون
نه کلامی به مثابه مصداقی
که صوتی به نشانه ی رازی .

هزار معبد به یکی شهر ...

بشنو :
گو یکی باشد معبد به همه دهر 
تا من آنجا برم نماز 
که تو باشی .

چندان دخیل مبند که بخشکانی ام از شرم ناتوانی ی خویش  :
درخت معجزتی نیستم 
تنها یکی درخت ام
نوجی در آب کندی 
و جز این ام هنری نیست 
که آشیان تو باشم 
تخت ات و 
تابوت ات .

یادگاریم و خاطره اکنون . ـــ

دو پرنده  
یادمان پروازی
و گلویی خاموش
یادمان آوازی .

احمد شاملو

[ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 15:9 ] [ فرشته ] [ ]

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی که چنان بدانی…

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 12:45 ] [ فرشته ] [ ]
 

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست...

بر درش برگ گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم:

               خانه ی دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نگوید دگر خانه ی دوست کجاست.

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 13:39 ] [ فرشته ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب