الا... اي محرم!

تو آن خشم خونين خلق خدايي که از حنجر سرخ و پاک شهيدان برون زد. تو بغض گلوي تمام ستمديدگاني که در کربلا ، نيمروزي به يکباره ترکيد. تو خون دل و ديده روزگاري که با خنجر کينه توز ستم، بر زمين ريخت . تو خون خدايي که با خاک آميخت. تو شبرنگ سرخي، که در سال هاي سياهي درخشيد.

الا ... اي محرم!

به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان که همواره بر ضد بيداد، قامت کشيدند و در صفحه سرخ تاريخ ، زيباترين نقش جاويد را آفريدند. تو آن آشناي کهن ياد و دشمن ستيزي که همواره در يادشاني

 

روزی خواهم آمد......

روزی

خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.

در رگ­ها، نورخواهم ریخت.

و صدا درخواهم داد: ای سبدهاتان پرخواب! 

                      آوردم، سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذابی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفتم: چه تماشا دارد باغ!

 دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت،

جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم.

رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است،

                                    کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را برگردن او

                                            خواهم آویخت.

هرچه دشنام، از لب­ها خواهم برچید.

هرچه دیوار، از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!

ابر را پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد،چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق،  

                          سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه زنجره­ها .

بادبادک­ها، به هوا خواهم برد.

گلدان­ها،آب خواهم داد.

خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان،علف سبزنوازش خواهم ریخت.

مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.

خرفرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد.

خواهم آمد سرهردیواری، میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.

هر کلاغی را، کاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک!

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.